محتوی خوب ، صحنه پردازی و قالب تماشای عالی و سرانجام بازی قوی هنر پیشه ها و بخصوص بازیگری مبهوت کننده لئوناردو دی کاپریو فیلمی کامل را روانه دنیای سینما و فیلم کرده بود.
این فیلم در روزهای آخر سال ۲۰۰۶ در آمریکا به اکران درآمد.کارگردان فیلم ادوارد زوویک است.ماجرای فیلم به پشت پرده جنگ داخلی و ستیزه های سیرالئون در جنوب غربی آفریقا مربوط می شود که دست سرنوشت یک دلال الماس را با یک تبعه آن منطقه که به زور وادار به بیگاری در معادن الماس و دوری از خانواده اش شده است ، کنار هم قرار می دهد.
آنها می خواهند با فروش یک قطعه الماس کم نظیر زندگی شان را عوض کنند. البته برای مرد آفریقایی رسیدن به خانواده اش اهمیت دارد و به زور وارد این ماجرا شده است.
این دو با بک خبرنگار انگلیسی که به دنبال تحقیق در خصوص یک باند قاچاق بین المللی الماس است ، همراه می شوند. نهایتا دلال انگلیسی جان می بازد .منتها مرد آفریقایی می تواند به کمک خبرنگار فوق در یک دادگاه انگلیسی حضور یابد و پرده از قاچاق و سوداگری های خونین الماس بردارد.
فیلم مالامال از بیان هنرمندانه عمق خشونت و جنایتی است که در پس پرده تجارت سیاه الماس وجود دارد که چگونه سوداگران برای سود بیشتر و خرید ارزان الماس آفریقا جنگ ، فقر و بدبختی را بر آنجا تحمیل می کنند.
در اصل جنگی که در پوشش انقلابی گری و یا منازعات فرقه ای و قبیله ای در آنجا جریان دارد ،محصول توطئه ای است که هدفش جلوگیری از ثبات و تشکیل حکومت ملی مقتدر است تا در این آب گل آلود بتوان هرچه ارزان تر صید ماهی کرد.
تماشای صحنه های فجیع خشونت ، انسانهایی که چون برگ درختان ، روح از کالبدشان خارج می شود ،تهی شدن کودکان از احساسات انسانی در جریان آموزش نیروهای خشونت گرای نظامی تا جایی که پسری به راحتی قتل پدرش را می پذیرد ، حمله به روستاها و اجیر کردن مردان و زنان و بوی عفن فقر ، فلاکت و قساوتی که همه زیبایی های طبیعی این کشور حاصل خیز را پوشانده است چون شوکی به آدمی وارد می شود.
توانایی خارق العاده فیلم در نمایش واقعی صحنه ها به نحوی موثر و قوی پیام فیلم را می رساند که در پس ویترین های پر نور و مجلل جواهر فروشی های دنیا چه انسان هایی که قربانی نمی شوند.
بعد ا زدیدن فیلم از هر چه الماس است ،بیزار شدم.
این فیلم گوشه ای از مشکلات قسمت جنوبی قاره پر جمعیت آفریقا است که جنگ های داخلی ،فقر و گرسنگی و توسعه نیافتگی بدان مجال نمی دهد تا با فروش متناسب منابع معدنی و جواهر آلات خود بتواند سوخت لازم برای توسعه و خروج از فقر و فلاکت را فراهم آورد.
میلون ها نفر در سال های اخیر به خاطر منازعات خونین ،جنگ های داخلی و نقض حقوق بشر در غرب آقریقا جان شان را از دست داده اند و یا آواره شده اند. قاچاق الماس ، جنگ افروزان و شبکه های تجارت اسلحه منابع تغذیه این فجایع هستند که اخیرا گروه های تروریستی نظیر القاعده نیز به آن اضافه شده اند که می خواهند از تجارت سیاه و خونین الماس در آفریقای غربی برای تامین منابع و پول شویی استفاده کنند.
به هر حال چنین فیلم هایی و تلاش های که در پس آن وجود دارد ، نقطه امیدی است تا توجه افکار عمومی دنیا به این مسائل جمع شود و انرژی مناسبی برای پایان دادن به مشکلات این منطقه پر آشوب دنیا خلق شود.
او از معدود کسانی است که مفتون اکسیر قدرت نشد.خود را بر مردم تحمیل نکرد.هر آنچه برای خود خواست ،پیشتر ارزانی محرومان جامعه کرده بود.
برای او زمامداری از آب بینی بز هم پست تر بود و فقط زمانی افسار شتر خلافت را به دست گرفت تا داد مظلومان را از ظالمان بستاند.
او زندگی خود ر ادر سطح ضعیف ترین اقشار جامعه پایین آورد تا رنج نا ملایمات زندگی بر آنان هموار شود.
او به سوء استفاده از بیت المال مسلمین برای گردآوری ثروت های افسانه ای پایان داد. برای او هیچ فرقی بین بزرگان انصار و مهاجرین با اعراب بادیه نشین در برخورداری از اموال عمومی نبود.فضیلت همراهی با پیامبر و نقش آفرینی در صدر اسلام و امتیازات قومی و قبیله ای برای او در توزیع ثروت عمومی نقشی نداشت.
او تجسم عینیت بخشیدن به آزادی و عدالت در شکل راستینش بود. حتی دشمنانش آزاد بودند تا به صراحت به انتقاد و حتی بدگویی از او در انظار عمومی بپردازند و تا زمانی که دست به اسلحه نبرده بودند و امنیت جامعه را به خطر نینداخته بودند با آنان مدارا می کرد.
سیمای راستین او بیش از هر چیز در آثار به جای مانده از او در نهج البلاغه نمایان می شود.
او همواره در برابر نظرات مردم تمکین کرده است و حتی در مواردی که نظر شخصی او صائب بوده است باز بر مبنای اراده مردم تصمیم گرفته است.
همواره با استدلال و عقل و منطق با مردم و مخالفانش حرف زده و از حقانیت خود دفاع کرده است. در تمامی متون نهج البلاغه موردی یافت نمی شود که مدعی ارتباط خاصی با خداوند چون پیامبر شود.
او حقی ویژه را نیز برای خود و خویشاوندانش طلب نکرد.
در قاموس او امنیت حکومت ، امنیت مردم بود و از پای در آمدن خلخالی از پای زن یهودی را در حکم فاجعه ای برای حاکم مسلمین می دانست.
او د راداره جامعه خودی و غیر خودی نمی کرد .آدمیان از دید او دو دسته بودند یا در آفرینش برابر بودند و یا در دین برادر و در هر صورت رعایت حقوق آنها بر حکومت واجب بود.
افسوس که به نام او چه ظلم ها و چه خرافاتی در طول سالیان گذشته صورت گرفت و کاربه جایی رسیده که واژه ولایت که بزرگی و جایگاه برجسته او را تداعی می کرد اینک تبدیل به ابزاری برای تضییع حقوق مردم و گسترش نهادی بی عدالتی و خودکامگی شده است.
وه چه قدر دورند این مدعیان گزافه گو از راه و مشی مولا که ترجمان عملی دادگری ،دانایی و آزاد اندیشی بود و این مظلوم بزرگ تاریخ اینک نیز از ظلمی مضاعف رنج می برد که به نام شیعه علوی ، رفتار اموی را بسط و گسترش می دهند.
اینک جریان هایی انحرافی ،آئین محبان او در قامت مذهب شیعه را وسیله ای برای قدرت طلبی و ماجراجویی ها کرده اند.
متاسفانه امروز انسان های زیادی در پای کشمکش های فرقه ای بین شیعیان و سنی ها قربانی می شوند .
در حالی که اگر به سیره علی (ع) مراجعه کنیم می بینیم او علی رغم اینکه خلافت را حق خود می دانست منتها همواره با خلفای راشدین رفتاری مسالمت جویانه داشت .درخواست مشاوره آنها را اجابت می کرد و حتی تا جایی که ممکن بود سعی کرد مانع قتل عثمان شود .
حفظ وحدت مسلمانان مهمترین عاملی بود که باعث شد تا به غصب جایگاه خلافت و تضییع حقش رضایت دهد که او مصالح جامعه اسلامی را بر خواست فردی خود ترجیح می داد.
اینک نیز جمعیت سنی ها و شیعه ها همین رویه را باید در پیش بگیرند.مشترکات بین این دو فرقه مسلما از اختلافاتشان بیشتر است .
آنها نباید اجازه دهند تا جهل ، خودکامگی، تعصبات عقیدتی و قومیتی ، زیاده خواهی ها و قدرت طلبی ،شبح شوم جنگ فرقه ای ر ابر جوامع اسلامی حاکم گرداند و کسانی منفعت طلبی و اهداف نا مشروع خود را در پوشش جنگ بین شیعه و سنی دنبال کنند.کسانی که خواسته و یا نا خواسته آب به آسیاب دشمنان عزت و اقتدار مسلمانان می ریزند.
امیدوارم که ارادت اگاهانه و شناخت متناسب با فهم زمانه بر محبت کوروکورانه و عاری از شناخت و تفسیر های واپس گرایانه از سیره آن بزرگوار غلبه پیدا کند و کماکان انوار درخشان فضائل وی گرمی بخش پویش های آزادی خواهانه و عدالت طلبانه باشد.
پیشتر هم اعلام کرده بود که دنیا بهتر است با ایران هسته ای کنار بیاید و بالاخره قرار است جشن های دهه فجر امسال مزین به کیک زرد هسته ای شود!
انگار نه انگار که دنیا بر علیه ایران به اجماع رسیده است ، طرح نابخردانه و تحریک کننده زیر سئوال بردن جنایت هولوکاست ، جامعه یهودی های دنیا را بر علیه ایران بسیج کرده است ، حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه افزایش می یابد و ......
بی تردید او در بهترین حالت اسیر اوهام و خیالاتی است که توانایی دیدن و فهم واقعیات را از او سلب کرده است و دن کیشوت وار با شمشیرهای چوبی می خواهد خود را در هیئت گلادیاتوری پر هیبت نشان دهد .
اما از پی ندانم کاری این مترسک پر ادعا ، چه تیر های فتنه ای که سینه میهن و ملت را نشانه گرفته است.
البته از دید او و جریان حامی اش که بند نافشان به انحصار قدرت ، خرافه گرایی رادیکال و معیشت رانتی وصل است ، مهم نیست چه بر سر مردم و کشور می آید.
برای آنها ملت ، میهن ، دین و خدا در جمع محدودشان خلاصه می شود و تا زمانی که بر مرکب مراد سوار هستند آنها را برای خودشان می خواهند و اگر هم دیگر زمانه، زمام کامیابی ندهد برای دستمالی قیصریه را آتش می کشند و حاضرند برای بقاء خود همه چیز را فدا کنند و اگر هم آتش به خرمن هستی ایران و ایرانی بیفتد ، کک آنها هم نمی گزد که دیگی که برای من نجوشد بگذار سر سگ در آن بجوشد.
اما کرکری های این طبل تو خالی من را به یاد دو واقعه تاریخی انداخت .
نخست در عصر قاجار و دوران زمامداری فتحعلی شاه قاجار.
روایت شده است که پس از شکست در برابر ارتش روسیه و امضاء معاهده ذلت بار ترکمانچای ، ایران علاوه بر جدا شدن قلمرو های باقی مانده از معاهده گلستان در قفقاز ، متعهد گردید مبلغ ۱۰ کرور تومان (۵ میلیون تومان) به صورت اقساط به دولت روسیه تزاری به پردازد.
ژنرال ایوان پاسکوویچ فرمانده قوای روسیه در تبریز ماند تا قسط اول این غرامت را دریافت کند.چنین پولی در دربار ایران به صورت نقد نبود و لذا برای تهیه آن امروز و فردا می کردند. بالاخره کاسه صبر پاسکوویچ لبریز شد و فشار زیادی به والی وقت آذربایجان آورد. او نیز از تند خویی وی به ستوه آمد و برای چاره چویی به دیدن خاقان مغفور در تهران آمد .
فتحعلی شاه که دستی هم در شعر داشت پس از شنیدن ماوقع ناگهان برافروخته شد و شمشیر از نیام بیرون آورد و گفت :
کشم شمشیر مینایی که شیر از بیشه بگریزد زنم بر فرق پسکوویچ که پطر از خواب برخیزد
درباریان که هنوز زخمی شکست فضاحت بار قبلی بودند به دست و پای قبله عالم افتادند که قربان نکش که دنیا زیر و رو می شود!! و او نیز نگاهی به اطراف انداخت و با پذیرش درخواست آنان شمشیر را در غلاف کرد.
دومین واقعه که هنوز بوی کهنگی نگرفته است به اظهارات سعید الصحاف وزیر تبلیغات عراق هنگام آخرین جنگ صدام و آمریکا بر می گردد.
در حالی که آمریکایی ها تقریبا تمام عراق را تصرف کرده بودند و هیچ ساختمان امنی برای مصاحبه های مطبوعاتی وی نمانده بود و ناگزیر در خیابان های بغداد مصاحبه می کرد در مقابل میکروفون های خبرنگاران از پیروزی های ارتش عراق می گفت و مدعی بود که قورباغه های آمریکایی در بغداد مشاهده نشده اند!!!!
به هر حال این وقایع گذشتند ولی ملتی در پای ندانم کاری ها و توهمات آنان سوختند .
مطمئنم همان قضاوتی که ما امروز در برابر این وقایع می کنیم آیندگان نیز در برابر اظهارات احمدی نژاد انجام خواهند داد.
اما امید می رود که این اظهارات قبل از آنکه خسرانی عملی را به بار آورد توسط مردم ایران مهار شود و روند حوادث داخلی و خارجی در مسیر دیگری جریان یابد.
او حتی در هنگام مرگ نیز از ستم ها و ظلم هایش و آنچه با مردمانش کرده بود نادم نشد و با چشمان باز به استقبال مرگ رفت.او هنوز هم دچار توهم اکسیر قدرت بود که خود را ابر مردی می دانست که همه باید در برابر اراده او تسلیم باشند و جون گوسفندانی مطیع باشند که نقش دنباله روی خود را تا ابد پذیرفته اند.
روز اعدام صدام برای همه آنانی که طعم تلخ زورگویی و ستم گری او را چشیده بودند ، روز بزرگی بود .پدران ، مادران و همسران کسانی که در دوره صدام ،بی گناه اعدام شده بودند و یا آواره غربت شده بودند .مردمان کرد عراق که یک دم از دست او آسایش نداشتند ، قربانیان بمباران شیمیایی حلبچه ،بازماندگان شهدا و مفقودین در ایران و بخصوص جانبازان و همچنین بازماندگان قربانیان جنگ کویت روزی را دیدند که شاید هرگز تصورش را نمی کردند .
ولی امان از بازی این روزگار .نمی دانم آیا او در لحظه مرگ دوران اقتدارش را به یاد می آورد و یا نه ؟ و حال چگونه در مورد آن قضاوت می کرد؟آن دورانی که سرمست از باده قدرت حکم قتل و عام می داد و مخالفین را سرکوب می کرد.از کنار ضجه مادران و فریاد همسران بی تفاوت می گذشت . روزگارانی که با توهم تجدید حیات امپراطوری عرب ، نفیر شوم جنگ و ویرانگری را در ایران و کویت گستراند .دورانی که در برابر دوربین ها شمشیر ها را به نشانه اقتداری زوال ناپذیر در هوا می چرخاند و قهقه مستانه سر می داد که گویی او را با فنا و نابودی کاری نیست و اقتدارش رنگی جاودانه دارد.
آن روزهایی که خیل عظیم مردم به استقبالش می آمدند و هلوله می کردند و او باد به غبغب می انداخت و لذت تماشای آن جمع کثیر چنان او را در غفلت غرق می کرد که نمی فهمید آن جماعت از سر ترس . یا منفعت و یا حفظ معاش مجبور شده اند تا بازیگر فیلم استقبال های به ظاهر گسترده مردمی و توده ای شوند.
او چه راحت می توانست مسیر دیگری را برود و به جای پنهان شدن در چاهی تاریک و نمور ، تحقیر در دادگاه و سرانجام مرگی ذلیلانه ،راه آشتی با مردم ر ا در پیش می گرفت.پیش از شکست د ربرابر ارتش خارجی در برابر مردمش تسلیم می شد. به جای انتخابات های نمایشی و فرمالیته صدر صدی ، انتخابات آزاد برگزار می کرد و قدرت را به مردم تحویل می داد.
در صورت چنین کاری قطعا فرجامش متفاوت می شد و حداقل می توانست به نحوی شرافتمندانه با زندگی وداع کند.
نوار زندگی او از آغاز تا پایان ، عبرت آموزنده ای برای دیکتاتورهای کنونی دنیا است که اگر بخواهند اراده خود را مستبدانه و ظالمانه بر مردم تحمیل کنند و با اعمال زور و قوه قهریه راه آزادی و عدالت را مسدود کنند ، کما بیش سرنوشتی مشابه پیش روی آنها است.
بخصوص این اعدام تلنگر و هشداری جدی برای اقتداگرایان ایرانی است که فریب قدرت ناپایدار امروز را نخورند و دلخوش به استقبال های مصنوعی و سکوت موقت مردم نشوند که وای از آن روزی که ساز زمانه عوض شود و مردم مجال یابند که نیروی قهر خود را بروز دهند که دیگر آن روز برای هر گونه جبرانی دیر است و نه از تاک نشانی خواهد ماند و نه از تاک نشان.
همانگونه که صدام در دوران برو بیای خود هرگز فکر نمی کرد که در میان فریادهایی که جهنم ر ابرای او آرزو می کردند ، چشم بر دنیا ببندد .محمد رضا پهلوی فکر نمی کرد که روزی با چشمان گریان باید ایران را ترک کند و آواره دیار غربت شود . پینوشه دیکتاتور خونریز شیلی تصور نمی کرد زمانی در دادگاه های بین المللی محاکمه شود!میلیوشویچ جلاد خونریز پاکسازی های نژادی هرگز انتظار نداشت در پی محاکمه در دادگاهی بین المللی به زندان بیفتد و سرانجام در آنجا برای همیشه چشم بر دنیا ببندد.
اما انگار این فرجام محتوم تاریخ است که جباران و خودکامگان به فرموده خداوند در قران ، کور و کر و لال شوند و واقعیت ها را نفهمند تا نهایتا در روندی تدریجی زوال یابند.
اما پخش فیلم اجرای حکم صدام تلخ بود و پیش از آنکه مجازات دیکتاتور را نشان دهد و هرج و مرج طلب ها را کنترل کند ، بذر خشونت را پراکند و منجربه بروز و گسترش حس تنفر از او نشد.
اساسا اعدام ،عملی غیر انسانی است .در اعدام جایی که حق حیات این بزرگترین موهبت هستی از آدمی سلب می شود ، فضای روانی فارغ از نوع اتهام به نفع متهم شکل می گیرد . بارها مشاهده شده است جانیانی که اعمال ضد انسانی مرتکب شده اند وقتی به دار مکافات آویخته شده اند ، توانسته اند حس ترحم تماشاگران و مشاهده کننده گان را برانگیزانند .این اتفاق طبیعی است چون ناظرین فقط در آن لحظه ، تلخی صحنه تکان اور جان دادن او را می بینند و از جنایاتی که او انجام داده غافل می شوند.
با دیدن این صحنه ها ارادتم به این سخن مارکس بیشتر شد که " اعدام تکرار مضاعف جنایت است"
به هر حال دیگر نزاع بر سر درستی و یا نادرستی حکم اعدام او که البته با توجه به جنایاتی که مرتکب شده بود عملی منصفانه بود ، ولی در خردمندانه بودنش و تاثیرش در کاهش خشونت تردید وجود دارد ، فایده ندارد و او رفته است .
اکنون مردم عراق و نخبگان سیاسی و فرهنگی دموکراسی خواه آن باید به آینده عراق بیندیشند تا مرگ دیکتاتور ، پایان دیکتاتوری و خودکامگی ر انیز به ارمغان بیاورد و دیگر ابر های سیاه تباهی در آسمان عراق ظاهر نشوند.
به امید روزی که دیگر اعدام موضوعیت پیدا نکند و بشر به مرحله ای از رشد و آگاهی برسد و شرایط اجتماعی و اقتصادی و سیاسی چنان تحول یابد که اعمال غیر انسانی امکان بروز نداشته باشند.
البته مشکلاتش رو هم داره .مختل کردن زندگی روزانه .روشن نشدن ماشین ها ، دیدن لشگر انبوه افرادی که به دنبال هر تاکسی زنجیر داری هجوم می برند تا سوارش شوند و به کارهاشون برسند و از همه خطرناک تر عصیان برف در شکل کولاک در دشت ها و کوهستان ها.
بار ها بی رحمی آن را در صعود های زمستانی به قله ها تجربه کرده ام.چنان شلاق وار به صورتت می کوبد و چنان درگیرت می کند که لحظه ای غفلت و یا هم دست سرنوشت ، ممکن است ،مرگ را به ملاقاتت بیاورد.ولی حتی مرگ در آغوش برفی کوهستان نیز از با شکوه ترین مرگ ها است.
برف هدیه آسمان است به زمین .تا حاصل خیزی و سرسبزی سال آینده را نوید دهد و بیم کمبود آب این نماد باروری و روشنایی را از بین ببرد.برف از آسمان می آید تا چهره غبار گرفته زمین را پاک کند و در جامه ای سپید زینت بخشد.
زمستان همه جا را زیبا می کند.حتی چهره لخت و بی برگ درختان نیز عاری از زیبایی نیست و چون بنا های تاریخی ، شکوه روزگاران گذشته را نشان می دهد . دیدن درختان پر برگ زمانی ارزشمند است که چهره بی برگ آنها را دیده باشی .همانگونه که شادروان مهدی اخوان ثالث می گوید:
باغ بی برگی که می گوید باغ نیست
قصه ها از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
زمستان شروع پیشی گرفتن روز بر شب است.همیشه می دانم که در پس سرمای سوزان آن بهار خجسته می آید.این انتظار دوست داشتنی است.قطعیت سپری شدن آن آرامشی لذت بخش را در رگ هایم جاری می کند.
این حس پیوندی با پیام شب یلدا دارد که آغاز چیره شدن روز بر شب و روشنایی بر تاریکی را جشن می گیرد .این ابتکار جالب و ذوق خوش برخاسته از امید کهنسال بشر است تا بهار اجتماع از پس خزان فرا رسد.البته نه چون حلقه تکرار فصول طبیعت ، بلکه بهاری که پیروزی همیشگی نور بر ظلمت را به ارمغان بیاورد.
البته تا آن مقصد فرخنده ، همین که خزان نشسته بر چهره جامعه ای نیز سرآید ، باز خود غنیمتی است. تا سوز سرمای کشنده بیداد پایان یابد و دوستان مجالی دوباره یابند تا سلام ها را پاسخ دهند.
پارسال تنها زمستانی بود که بدون برف گذشت .امسال نیز تاکنون از برف خبری نبوده است.دلم به شدت برای تجربه برف لک زده است.برای من زمستان با برف معنا می یابد .حتی در روز های زندان نیز شادی تماشا و تجربه برف را از دست ندادم.روزهای برفی در زندان روزهای امید بود. معمولا زندانیان تحرک بیشتری داشتند.
همین که برف می آمد با جمعی به هواخوری می رفتیم و در زیر بارش برف می دویدیم و سپس با پارو به جان برف ها می افتادیم تا راه را برای پیاده روی دیگران باز کنیم. تماشای دامنه های سفید کوه ستبر توچال از داخل زندان اوین چنان لذتی می داد که هیچگاه نه در دیدن دوباره آن از بیرون زندان دست داد و نه در تجربه زنده آن در هنگام صعود به قله .
امیدوارم که امسال نیز شادی دیدن برف را از دست ندهم و خزان نشسته بر سر جامعه و ملتم نیز چون خزان طبیعت مقدمه ای باشد برای فرارسیدن بهار.


